عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

106

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

يوسف را رگ غيرت برخاست گفت دعوى دوستى ما كند و آن گه ديگرى را بجاى ما دارد و با وى آرام گيرد ! او را از پيش وى بربائيد و نزديك من آريد تا غبار اغيار بر صفحهء دوستى ننشيند كه در دوستى شركت نيست و در دلى « 1 » جاى دو دوست نيست ، ما جعل اللَّه لرجل من قلبين فى جوفه . آمد بر من كارد كشيده بر من * گفتا كه درين شهر تو باشى يا من ؟ « وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ » چون سر بار باز كردند و بضاعت خويش در ميان بار ديدند ، يعقوب گفت من در آن عزيز مصر جوانمردى تمام و كرمى عظيم مىبينم ، بضاعتى از شما بستد شفقت را ، باز پنهان رد كرد نفى مذلت را كه اگر در ظاهر رد كردى ، طعام كه دادى بر سبيل صدقه بودى و صغار صدقه ستدن شما را نه پسنديد . اينت كرم لايح و فضل لامح ، نفى مذلّت از بخشنده و رفع خجالت از پذيرنده و به اين معنى حكايت بسيار است : مورّق عجلى بخانهء درويشان شدى و ايشان را زر و درم بردى ، گفتى اين نزديك شما وديعت مىنهم تا آن گه كه من طلبم ، بعد از سه روز كس فرستادى بر ايشان و خواهش نمودى كه از من سوگندى بيامده كه آن وديعت باز نخواهم و به كار من نيايد ، اكنون شما اندر خلل معيشت خويش به كار بريد تا سوگند من راست شود و من سپاس دارم و منّت پذيرم و صدقه‌ها بدرويشان ازين وجه دادى . و گفته‌اند حسين بن على ( ع ) چون درويشى را ديدى گفتى ترا كه خوانند و پسر كه اى ؟ درويش گفتى من فلانم پسر فلان ، حسين گفتى نيك آمدى كه از دير باز من در طلب توام كه در دفتر پدر خويش ديده‌ام كه پدر ترا چندين درم بر وى است ، اكنون ميخواهم تا ذمّت پدر خود از حقّ تو فارغ گردانم و بدين بهانه عطا بدرويش دادى و منّت بر خود نهادى . 9 - النوبة الاولى ( 12 / 80 - 69 ) قوله تعالى : « وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ » چون پيش « 2 » يوسف در شدند ،

--> ( 1 ) - نسخهء الف : در يك دل ( 2 ) - نسخهء ج : چون بر